<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

معصومیت را از چشم های تو دزدیدم

و روی دلتنگی های حزین خود

ناباورانه پاشیدم

بگو از سرزمین انجیر های پوسیده

کدامین حس گمشده

 لابلای کاغذ های من

 با قلب تو

 قمار عشق بازی کرد

     شکستن ؟

          نگریستن ؟

               یا گریه کردن ؟

 

و سینه تو

حجم آرزو های مرا

در قاب رویاهای پولک زده خود

جا نمی داد

 

و چشم های من

کنیزکان بد عادت به نگاه تو روز ها بود که پابند بودند

 

بگو ان روشنی که در وجود یک فریاد

رنگ خاموشی گرفت

رویای من نبود ..؟

 

آری تو

-  گیشای کوچک روزهای برفی من   -

به سرزمین گریه ها روزی

خواهی رسید .

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید