به فرموده : کوه میرویم

این داوود یک دایی دارد که خیلی ورزش کار استعینک . هر روز بعد از ظهر میرود پیاده روی . داوود گفت می خواهی ما هم با او برویم و کمی ورزش کنیم .      برای مچت هم خوب است تعجب. خلاصه با دایی داوود رفتیم ورزش اما دایی داوود همچنان می رفت و میرفت تا رسیدیم به کوه . بعد شروع کرد به بالا رفتن از کوه ابله. منو داوود هم نگاهی به هم کردیم و برای این که جلوی یه آدم ۶۴ ساله کم نیاوریم ما هم شروع کردیم به بالا رفتن . سرتان را درد نیاورم خلاصه بعد این که چند بار نزدیک بود به دره پرت شویم و یک بار هم داوود از درختی آویزان شد و برای کمک ناله میکرد به نوک کوه رسیدیم . اما عجب منظره ای بود جای همه شما خالی . شهر زیر پایمان بود . مچ اینجانب خوب که نشد هیچی از بس   چهار دستو پا شدیم و لیز خوردیم و به زمین افتادیم بدتر شد . ناراحت

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حورا

من دچار نوعی همذات پنداری با این آقا داوود شما هستم! لینک شدی_آپم

فهیمه

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

سوفي

سلام خدا هنرهاتو زيادكنهدوست خوبم متن خوبي بود

شیوا

بی اجازه لینکتون کردم ![لبخند]

مریم-آبای

سلام من که این پستتو خوندم فعلا وفت ندارم آپ کنم هروقت پست جدید گذاشتم یه خبر میدم[لبخند]

مریم-آبای

سلام بیا هم به روزم هم لینکت کردم(هنر کردم)شرمنده اصلا تو فکر لینک نبودم[شرمنده]

دل رویایی

مگذار مرا در این هیاهو آقا تنها و غریب سر به زانو آقا ای کاش ضمانت دلم را بکنی تکرار قشنگ بچه آهو آقا. سلام آقا هومن با داستان "چشمهایم ! امام رضا"به روزم. شاد باشی[گل]