به فرموده : آمدی جانم به قربانت ولی ...

 

 

 

به داوود می گویم : چایی شوره من نمی خورم . داوود اما حواسش اینجا نیست . می گوید : زندگی ما شور شده . یعنی ما شورش را در آورده ایم . آخه واسه چی بهش محل نکردی ؟ من : وااااااااااااای داوود من که داستان واست ده بار تعریف کردم . بین ما همه چی تموم شده . یعنی نه این که ما قهر باشیما . نه دوستیم فقط . مثل منو تو . بدون هیچ احساس خاصی . داوود . اما تو  باید ازدواج کنی . من در آن لحظه اینطوری می شومتعجب از این که چه قدر مرا درک میکند و به حرف هایم گوش می کند این داوود خان

 

 

محبت

 

بخور دیگه . شیرنی بخور واسه تو گرفتم . چایی که شوره بیا اینو بخور یه کم کامت شیرین شه . داوود : نمیخورم . خودتم پولشو میدی ها . و ادامه می دهد ببین زندگی  تو مثل این چایی میمونه که شوره . حالا این شیرینی میدونی چیه ؟ من : چیه ؟ داوود : د متفکر ازدواج با پرستو هست دیگه . ببین اگه محبت در کار باشه همه چی حل میشه . اگه ازدواج کنی انگیزه پیدا می کنی و کار می کنی و درس هم میخونی .  من : خب من الان هم کار میکنم هم دارم درس میخونم . داوود که چایی شور را با 10 تا قند دور از چشم عمو جعفر  شیرین کرده ادامه می دهد : نه احمق جان . من خودم دیشب تو یه سریال کره ای دیدم که چه قدر زن و مرد با هم محبت می کردند ( ؟؟؟!!!!) مثلا شبا زنه موهای گوش شوهرشو چه عاشقونه میکند  و ... و مرد سریال با خودش می گفت چرا زودتر ازدواج نکردم.  ولی من به این فکر میکردم که گوشهایم اصلا مو ندارد . من دماغم مو دارد و آن را هم با دسگاه می زنم . البته اشکم را در می آورد . تا این داوود حالم را به هم نزده موضوع را باید عوض کنم .

 

 

نوشدارویی

 

حالا که آمده بود و بعد 1 سال کنارم نشسته بود انگار هیچ فرقی نکرده بود . میخواستم  بگوییم هیچ فرقی نکردی . همان صورت همان چشم ها و یک لبخند مخفی  که هر آن می خواهد نمایان شود ولی نمی شود  . پرستو : خیلی وقته اینجا میای ؟ من : آره  . میامو شعرامو میخونم . داوود فریاد میزند : ایییییییییییییییی

 من از رویا بیروم می ایم : چی شد ؟ داوود : دندونم . من : از بس که قند ریختی تو چاییت . یه پک به سیگار بزن دودشو تو دهنت نگه دار . شاید آروم شد . عشقی که از بین میره و می پوسه رو باید مثل یه دندون از جا کشید . وگرنه به تنفر تبدیل میشه . داوود : اما دندونو میشه پر کرد . عشق رو هم میشه پر کرد . با یه نگاه یا محبت .اما من یادم می رود  . داوود هم میداند که من گاهی یادم میرود و بیخیال می شوم . بی مزه می شوم . حوصله ندارم .خمیازه

 

 

 

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر نقاش(عادی)

صدای زندگانی در من است وقتی اولین روز تابستان از راه رسید :) ضمن اینکه این نوشدارویی که داوود توو گوشت می خونه زَهره!! حواست به خودت باشه پسر جان :)

دختر نقاش(عادی)

استقبال می کنم از نوشته ت و هر وقت مایل بودی بفرست برام تا بخونمش..

راهی

سلام لحظاتی را در وبتان سیر کردم و لذت بردم

خاطره ها

سلام هومن خان ممنون که بهم سر زدی وب قشنگی داری لینکت کردم

هومن

عشق عشق می آفریند

fahimeh

ممنون از قدم هاي سبزت . ما كجا و شمس لنگرودي كجا . به فرموده ! لينكتان كردم . پيروز باشيد .

دوست شهپ....

اییییییییییییییییییییی مطلب جدید میخوام

الناز

چقدر این روزا همه درگیر عشقیم هر کسی به یه شکلی یکی داره مسازتش و یکی داره خرابش میکنه یکی نمیدونه باهاش چیکار کنه . جدا اگه این عاشقیت ها نبود هممون مجبور بودیم از بی فکری و بی مشغلگی همدیگرو بخوریم .

صادق

سلام دوست گرامی ...با مطالبی تازه و متفاوت برای رسیدن به هدفی روشن وبلاگی طراحی نموده ایم که از شما دوست خوب تقاضای همکاری داریم. ...... به امید حضور گرمت......