بی نگاه

بی نگاه <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

نبودِ زندگی تا قاصدی که از راه می رسد

تا گياه غريزه ای که می رويد

نبودِ زندگی

تا عکسهايي که به ديوار اتاق چسباندم و

می افتند

اما من ، مغرورم

 

نبودِ زندگی تا کم رنگ شدن رو به بيرنگی

تا سرزمينیَ پر از گلسنگ هايی مسموم

 

کاغذ ها را به رودخانه می ريزم

و می خوابم تا استخوان پرستو ها

بر سه کنج شيروانی

بی نگاه بمانند

 

نبود زندگی تا بی نگاه بمانند

تا گياه غريزه ای که می رويد

بر سنگ قبرهای گورستان پير

 

/ 0 نظر / 6 بازدید