تابلوی نقاشی

انگشتهايم

دريچه را می گشايد

به درون تابلوی نقاشی بوی درخت

رخنه می کند

 

روی شن ها فصيل يک ماهی بود

و احساسی در ذهن بوم

سو سو می زدمثل زاده شدن يک شکل

و ساده چون سادگی گريه کردن

 

فاصله دو حرف نگفته را پیمودم

تنها

زردی فراموشی بود

تنها آبی بی خيالی

تنها

گريه ای بی صدا و بی حالت

 

و فرياد زد کجا؟

و فريادش انعقاد رنگ يک سرود بود

سرود فصل گريه

و تابلوی نقاشی رنگهايش

هنوز خيس بودند.

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
رضــــــــا

هومن جان سلام.لطف کردی به من سر زدی.آقا حرف تو درست چرا تابلوش می کنی. به خودم شخصا تذکر می دادی ؛) آقا ضمنا پاشو برو چند تا وبلاگ ديگه الکی نظر بده تا بيان وبلاگت نظر بدن . . . ويزيتور هات بالا بره . راستی چرا آبی رو بی خيال گرفتی تو شعرت !!! آبی معمولا نماد ديگه ای داره. موفق باشی . ترش و شيرين