آنقدر خسته بودم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

که زمانم

لابه لای اندوه فصل تو

گم شد

روزگاری فراموش شده

یاد هست ..؟

تنها در حجم های کاغذی عکس ها

تو را انگار

گم کرده بودند

 

پسر سوزنی کاج ها را لمس می کند

و میوه های چوبی

رها تر از

 انتظارش می شوند

پسر انتهای خستگی را باور می کند

تو آنجا نیستی

 ( رویای گم شدن در مه

طلسمی در قلعه ای دوردست

افسانه ای قدیمی

که مادر لالایی اش می کرد

تو هرگز نبودی  )

 

پسر خواهد آموخت که فردایش

جز زخم  نخواهد بود

تو آنجا نیستی  

خواهد آموخت که رویا هستی

خیالی در دور دست ها

شاید اشتباه طبیعت

در تکامل نوع

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید