من و او

 

 

تکیه به نیم سایه های قرن می زنیم

من و او

خاطره خاک می کنیم

و عروسک کهنه پارچه ای را

من و او

تا سرداب استخوان ها می پوسیم

سیاه ترین رمان جهان را می خوانیم

و در خود می میریم

 

سرنوشت به سردی لحظه ها می خندد

من و او

از دل سیاه ترین خاک خدا روی زمین

زاده می شویم

چو دریایی که می خشکد و ماهیانش در کویر

همخابه شب های " پراگ "می شوند

 

من و او به سردی لحظه ها می خندیم

به تلخی شرابی هزار ساله می رسیم

پاییز

با برگ ها زرد-سرخ می شویم

زمستان کاج می شویم و طعنه به راش ها می زنیم

 

بهار که می رسد

شکوفه می شویم

ماهی قرمز تنگ به ما می خندد

و باران

زادگاهمان را می شوید

 

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
بهزاد

سلام دوست من سايت بسيار جالبی داری ازچند نظر ۱: قالب وبلاگت با نوع نوشته هات هم خوني داره ۲: عکس هات خيلی به احساسات نوشته هات نزديک هست. موفق باشی دوست شما بهزاد

حسينی

سلام آقا هومن عزیز...بسیار بسیار متشکرم از ابراز همدردی شما...انشاا... که شاد باشيد و غم نبينيد.

جواد احمدابادی

درود گلم . زیبا بود خوشحال شدم از دیدن بلاگت . بیشتر مییام دلم برات تنگ شده