به فرموده : قدیمی میشویم

نمیدانم چرا داستان هایم دارند میروند سمت گذشته ها . گذشته هایی که خودم را در آنها میبینم اما راستکی که آن موقع ها نبودم اما یک جور احساس نوستالوژی نسبت به انها دارم و دو داستان اخیرم مربوط به قدیمها میشد. دلم میخواهد یک داستان جدید هم بنویسم که تویش اینترنت و موبایل هم باشد . اما خوب از شما چه پنهان سخت است و آبکی میشود چشمک. یک داستان نیمه کاره هم دارم که یک زنی در زندان چشمش بسته است و بعد از زیر چشم بند یکی از شکنجه گر هایش را میبیند و طرف آشنا در میاید بعد که از زندان در میاید و به همه میگوید هیچ کس باور نمیکند و ... اما در  اخر داستان گیر کردم و سر و ته قضیه به هم چفت و بست نمیشودناراحت شما اگر نظری دارید بگویید قول میدهم در یکی از داستان هایم شما را جای یک شخصیت خوب بگذارم نیشخند. داوود و پسر خاله اش هم دارند در مورد اینکه کدام محله در لاهیجان از همه قدیمی تر و با فرهنگ تر بوده صحبت میکنند و طوری از خاطرات لاهیجان دویست سال پیش حرف میزنند انگار دو روز پیش بوده . از آدم هایی حرف میزنند که اعتقادات جالب داشتند . یکی از همین ها هنوز هم زنده است . کل حسن اکنون نود سال دارد و برای سومین بار زن گرفته . داوود میگوید دخترش الان نوه دارد . پسر خاله داوود میگوید به خاطر همین است که اینجوری جوان مانده و ادامه میدهد شتر مرغ صد سال عمر میکند چون روزی سه بار ..... من مانده ام با این راز جوانی که اگر این طور باشد نسل ما به شصت سال نمیرسد افسوس.

/ 7 نظر / 12 بازدید
ali

سلام خوشحالم که دوباره مینویسین. اگرچه که کمترفرصت میکنم نظری بذارم براتون اما همیشه میخونم نوشته هاتو چون سوای حرفهایی که میزنی، سبک نوشتنت برام دلپذیره. آرزو میکنم که همیشه شاد و سلامت باشی اگرچه که کنار این داود خان کمی شادی همیشگی در معرض خطر قرار میگیره.

مریم-آبای

سلام هومن جونی چطوری؟آره من همونم ایم یاروهم قاطی داره احتمالا آخه اون یکی وبو حذفیدمش یکی جدید درس کردم جونم چه خبرا؟تو کجا اونجا(وب من)کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند] بازم بم بسر[تایید]

شهاب الدین رحیمی(با کسره در ابتدا)

سلام بازم از متنت خوشم اومد اما داستانات رو قشنگ تر می نویسی (شاید خاصیت هر کدوم رو در نظر می گیری) در هر صورت موفق باشی فردا می بینمت (اگه به وبلاگ من اومدی خوش اومدی)

عطیه

به نظرمن اگه سر و ته داستان از اول جور نشه دیگه به هم نمی چسبه!!! به هر حال موفق باشییییییییییییییی

سانی ساجی

به نظر من نباید طرفی که دیده شده مستقیما خفت بشه اگر یه جا بعدا سوتی بده(مثلا بهش نگفته باشن که دختره زندان بوده و حرف زندان بودن دختره رو بزنه) بقیه احتمال قوی میدن که حرف دختره راسته که این بابا شکنجه اش کرده. و این قضیه میتونه با رفتارش هم ثابت بشه(مثلا بچه خودش رو هم کتک میزنه) نمیدونم نظرم آبکی بود یا به دردت خورد. چون زیاد از داستان نمیدونم...

آیلین

تو این پست زیاد دل و دماغ نداشتی ... در مورد زن داستانت . اگه من جای اون زن بودم و هیشکی حرفمو باور نمیکرد ؛ اول قاط میزدم و عصبانی میشدم..داد و هوار راه مینداختم..بعد غمگین میشدم و دپرس و سر خورده..بعد به یه افسردگی مقطعی میرسیدم و وا میدادم..اما گذر از یه زمان کوتاه کمک میکرد همه چی رو بتونم جمع و جور کنم.. بعد میرفتم تو قالب یه شخصیت خبیث موذی و ظاهرا مثبت و اون وقت خودم کار رو یکسره میکردم و با مظلوم نمایی کاری میکردم که آب از آب تکون نخوره..اخر سر وا میستادم رو سر جنازه آش و لاش مرتیکه و با لذت یه چشم بند میذاشتم رو چشمای نیمه جونش..با کیف و یه شهوت حیوانی میخندیدم و بعد بووم..تیر خلاص. [شیطان]