نمیدانم چرا داستان هایم دارند میروند سمت گذشته ها . گذشته هایی که خودم را در آنها میبینم اما راستکی که آن موقع ها نبودم اما یک جور احساس نوستالوژی نسبت به انها دارم و دو داستان اخیرم مربوط به قدیمها میشد. دلم میخواهد یک داستان جدید هم بنویسم که تویش اینترنت و موبایل هم باشد . اما خوب از شما چه پنهان سخت است و آبکی میشود چشمک. یک داستان نیمه کاره هم دارم که یک زنی در زندان چشمش بسته است و بعد از زیر چشم بند یکی از شکنجه گر هایش را میبیند و طرف آشنا در میاید بعد که از زندان در میاید و به همه میگوید هیچ کس باور نمیکند و ... اما در  اخر داستان گیر کردم و سر و ته قضیه به هم چفت و بست نمیشودناراحت شما اگر نظری دارید بگویید قول میدهم در یکی از داستان هایم شما را جای یک شخصیت خوب بگذارم نیشخند. داوود و پسر خاله اش هم دارند در مورد اینکه کدام محله در لاهیجان از همه قدیمی تر و با فرهنگ تر بوده صحبت میکنند و طوری از خاطرات لاهیجان دویست سال پیش حرف میزنند انگار دو روز پیش بوده . از آدم هایی حرف میزنند که اعتقادات جالب داشتند . یکی از همین ها هنوز هم زنده است . کل حسن اکنون نود سال دارد و برای سومین بار زن گرفته . داوود میگوید دخترش الان نوه دارد . پسر خاله داوود میگوید به خاطر همین است که اینجوری جوان مانده و ادامه میدهد شتر مرغ صد سال عمر میکند چون روزی سه بار ..... من مانده ام با این راز جوانی که اگر این طور باشد نسل ما به شصت سال نمیرسد افسوس.