داوود خسته به نظر می رسد  . شکست عشقی خورده است  . زندگی ما بی مزه شده . هی چایی می خوریم ، کار می کنیم . بازار هم که خراب است . اینها جملاتی اند که می گوید . می خواهم او را اهلی کنم . باید حوصله اش را داشته باشد اما ندارد . امان از عشق .

 

به فرموده : بزن تار که امشب ...

 

به داوود می گویم باید اهل چیزی باشیم دیوانه چیزی هنری یا کاری . داوود : چی مثلا . من : موسیقی .   داوود : موسیقی کنیم ؟  من : موسیقی نکنیم . موسیقی بزنیم . مثلا بریم یه ساز یاد بگیریم آهنگ بزنیم گیتار بزنیم که کلاس هم دارد  برویم موسیقی راک گوش کنیم . طرفدار راک اند رول شویم . موهایمان را مثل بیتل ها کنیم و سر اجرا مثل جیمی هندریکس گیتارمون رو بشکنیم . داوود : اها این حال میده . ( البته فقط شکستن را می گفت ) من ادامه می دهم :  میرویم خارج دخترها و پسر ها سر کنسرتمان غش می کنند کف میکنند بیهوش می شوند . داوود : نه حال نمیدهخنثی

 

میان ماه من تا ...

 

 

با موتور که شب ها از یک جاده خلوت تاریک اطاف شهر می گذشتیم داوود به ستاره ها نگاه می کرد . به او گفتم : میدونی چطور میشه ستاره ها رو از سیاره ها تشخیص داد ؟ و ادامه دادم : اونایی که چشمک میزنن ستاره هستن و اونایی که چشمک نمیزنن سیاره . داوود گفت : پس ستاره ها خیلی مولند (؟) من : میتونیم بریم اهل ستاره شیم . داوود : یهنی چی ؟   من : یعنی بریم انجمن نجوم . من اونجا آشنا دارم میریم عضو میشیم . یه تلسکپ ارزون چینی هم میخریم میریم رصد آماتوری . داوود : من آماتور نمیخوام من حرفهای میخوام بشمم (؟!!!) من :  دخترها و پسرها همه باهم شبا تلسکپا رو برمیداریم میریم بیرون میخندیم و خوش میگذرونیم . تازه سالی چن بار هم میریم اردو کرمان تو کویر . یه کاروان سرا پیدا میکنیم و شب تا صب رصد می کنیم . داوود : نه حال نمیدهخنثی

 

نقش خیال می زند ...

 

قهوه خانه ای که ما میرویم ( البته کافی شاپ هم گاهی می رویم ها . اگر یادتان باشد در پست های قبل دلیل کافی شاپ نرفتن را آورده ام )  یک تابلو نقاشی رنگ روغن به دیوار میخ زده البته بدون قاب . نقش یک زن است نمی دانم شاید یک دختر که صورتش را با نقابی پوشنده و فقط از چشم های طرف می شود به مونث بودنش پی برد . داوود پکی به سیگار کنتش زد و گفت : کی اینو کشیده ؟ چرا صورتشو نکشیده ؟  من : شایدم کشیده بعدش سانسور کرده . و ادامه دادم : ما هم میتونیم بکشیم . اونوقت ما سانسور نمیکنیم . میریم کارگاه نقاشی . من آشنا دارم . ثبت نام میکنیم . نقاشی یاد میگیریم اونم فقط چهره . فقط هم چهره دختر می کشیم . با چشمای سیاه و اروهای پیوسته . داوود : من چشم سیاه خوشم نمیاد من آبی میکشم . من : تو هر رنگی میخوای بکش . تازه دخترا و پسرای سانتی مانتال و خوشگل و ناز که همه عطر زدن و خوشبو هستن میان با هم نقاشی میکنن و میگن و میخندن . گا هی هم شیطونی می کنیم و رنگارو به صورت دخترا میمالیم . داوود : نه حال نمیدهخنثی

 

کاوش گری تو ؟

 

گفتم : داوود من که خسته شدم  . یه پیشنهاد دیگه بیشتر ندارم . میتونیم بریم باستان شناسی . من آشنا دارم اونم دختر . هر هفته میرن کاوش . میرن جاهای باستانی و کشف میکنن . داوود : چی کشف می کنن ؟ اگه صحبت گنج منجه من هستما . من : نه بابا دلت خوشه . گنج اصلی رو که خیلی وقته بردن تمومش کردن .  تازه از طرف میراث فرهنگیه فک کنم . چون من آشنا دارم میتونیم باهاشون بریم . یه مشت استخون پیدا کنن شاهکاره . داوود : نه من میترسم . نصفه شب تو بیابون قبر مردمو بکنیم که چی بشه . مثل سریال آینه عبرت میشیم که آ تقی داد میزد : واااااای گبریییییییییی . قبر گبرییییی رو کندیم . نه این هم حال نمیدهخنثی

من : ببین داوود شماره این نامزد سابقتو به من بده من یه صحبتی باهاش بکنم شاید

راضی شد . این جوری شاید ما هم دیگه به زحمت نیفتادیم . داوود چپ چپ نگاهم می میکند و چایی را از نعلبکی هورت می کشد عصبانی . من خنده می کنم و میگویم : شوخی کردم  دیوید .نیشخند