داوود میگوید : بیا فردا برویم و دوش کباب بخوریم . پس فردا هم برویم یه جایی پیدا کردم ماهی ازون برون سرو میکند پرسی 12 هزار تومانخوشمزه . بعدش هم برویم کافه گلاسه بخوریم . من : اول بگو کجا گنج بکنیم . داوود : نه دانشمند . این همه پول که ذخیره کرده ای چه فایده دارد بیا همه را بخوریم مگر خبر نداری ؟ من : از چی خبر ندارم . داوود : این که سال 2012 نزدیک است . و همه چیز از بین میرود . همه جا سیل میآید . تازه اگر نجنبی ناکام از دنیا میروی . من با خودم فکر میکنم چه قدر بد است که آدم ناکام از دنیا برود ناراحت. داوود فریاد میزند : همین فردا میروی پیش حضرت یار و تا او را دیدی یک ماچ آبدار میکنیشماچ . من با عصبانیت : که چی بشود ؟ داوود : که ناکام از دنیا نروی دانشمند . من : تو نمیخواد به فکر کام ما باشی بیا خوبی کن و به جای ما رو سر کلاس اندیشه اسلامی 2 که ما کار داریم و به جای ما حاظری بزن

اما ای کاش نمی رفت . ظاهرا استاد داشته توضیح میداده : خداوند یکصدو بیستو چهار هزار پیامبر برای هدایت انسانها فرستاده که آدم بشوند ..           داوو د میپرد وسط حرف استاد : حالا که آدم نشدند استاد بازنده