امروز صبح در کنار ابوی محترم در ماشین نشسته بودیم که یک نفر ناشناس به گوشی ما زنگ زد . ما هم که جواب دادیم دیدیم حضرت محترم یار استقلب . حالا ما هرچه خواستیم رسمی و اداری جواب دهیم که نشد . خلاصه با بله چشم گفتن و چاکریم مخلصیم کردن احتمالا دهان دختره بیچاره از فرط تعجب پشت تلفن باز مانده بود که این یاروو انگار داره با بقال سر محل حرف میزنه ؟؟ داوود میگوید : باید گوشی رو قطع میکردی مشغول تلفن. من : آخه ناراحت میشد . داوود : خب میگفتی خانوم مزاحم نشید بابام کنارم نشسته دروغگو. من هم در افکارم ناراحت بودم و روم نمیشد دوباره زنگ بزنم .و بگم چی شده . آش نخورده و دهن سوخته . داوود : آش . ؟؟ من هوس آش کردم . بیا بریم آش بخوریم . بعد نیم ساعت مرا راضی  کرد که ١٠ کیلومتر با موتور برویم تا یه جایی پیدا کرد که آش میداد . یک ظرف یه بار مصرف که به اندازه غذای گنجشک آش توش بود را در پاچه ما کرد ٢٠٠٠ تومان . همه اش هم مزه سبزی می داد و برنج . داوود : به این یارو بگو یه کم پیاز بیاره بخوریم . واااااااااااااای پیاز با آش ؟؟؟؟ این را دیگر نشنیده بودم . خلاصه داوود آش را با پیاز خورد . سبز