انگاه که گرمای لبهایم می شوی

با بوی عود و رقص و آتش

سراب جاده ام می شوی

با عشق پنهان و نجوایی شبانه

 

که برایم از کویر هایی دور دست میگویی

از مسافرانی که تازه

به معبدی گمشده میرسند و خدایی ناشناخته را

می پرستند

 

آنگاه که بوی دریا میشوم

 

صدف هایی کف دست هایت

زمزمه ای که با شعله هایی روی ساحل

همراه انگشت های ریز درختان

خاکستر میشوند

بی آن که عاشقت کنند

بی آن که سرزمینی یافته باشیم

آنگاه که گرمای لب هایم می شوی

بی آن که طعم خون بگیریم و

گلوله ای در گلو داشته باشیم

بی آن که کنج اجرهای سرخ فصل بپوسیم

برایم از کویر هایی دوردست بگویی

از مسافرانی که تازه

به معبدی گمشده میرسند و خدایی ناشناخته را

میپرستند

 

 

.