پنج شنبه شب موتور را آتش کردیم رفتیم چمخاله . که ببینیم این هلیا که در داستان نادر ابراهیمی آمده بود در چه جور جایی زندگی می کرده و چرا این منطقه این قدر شاعرانه و رمانتیک بوده است . نرسیده به چمخاله موتور پنچر شد و ما موتور را دست گرفتیم و با هزار مکافات به ساحل رسیدیم . ذغال را اتش زدیم و کباب خوردیم . جای شما خالی . البته کباب ها کمی هم شنی شدند . اما هنوز تا صبح را ه درازی بود . نزدیک ساعت ٣ صبح هوا سرد شد و من و داوود که نه  پتویی داشتیم نه چادری تصمیم گرفتیم دنبال چوب برویم اما از بخت بد یک سگ  حرام زاده پیدایش شد و ما را تا لب ساحل دنبال کرد . بنده هم از سرما خودم را زیر شن دفن کردم . تا صبح هم ٢تا  زوج نچندان خوشبخت کمی انطرف تر به زبان شیرین اذری حرف زدند و بحث کردند و نزدیک شش صبح کارشان به دعوا و فحش کشید . داوود :  حیف که هوا سرده وگرنه میرمو حقشونو کف دستشون میزارم . خلاصه 9 صبح بود که پنچر گیری محترم باز کرد و ما توانستیم به سمت خانه حرکت کنیم . تا یادم نرفته بگویم که وقتی افتاب طلوع می کرد دقیقا از وسط دریا در می امد . یک زن و مرد هم همان موقع از ویلایی در ان حوالی بیرون امدند و در حالی که دست در دست هم داده بودن کنار ساحل نشستند قلبو مرد بیچاره  هنوز هم خواب بود معلوم بود که زورکی بیرون امده . اخر سر هم همان جا خوابش برد . داوود می گوید : اگه تو هم زن بگیری باید 6 صبح بیای ساحل تا طلوع خورشید و تما شا کنین . ها ها ها ( خنده می کند )خنده من جواب می دهم : عمرا . من تا 9 صبح روزای تعطیل می خوابم . حالا میبینی قهر