وقتی در یک اتاق تاریک نشسته باشی و چشمت به تاریکی عادت کرده باشد ، نور کبریتی که روشن می کنی به اندازه یک خورشید می ارزد . اما بدیش این است که زود خاموش می شود . اگر لج بازی کنی دستت هم می سوزد . همان موقع ها بود که داوود دلش برایم سوخت و یک شمع برایم خرید . و من دیگر به تاریکی عادت نداشتم . و این آغاز فاجعه بود . بعضی ها به تاریکی عادت دارند . اصولا عادت چیز غریبیست گاهی هم لذت بخش می شود گاهی هم دردناک . عادت به تاریکی . عادت به حرف نزدن . عادت به زندگی در زیرزمین مثل من و داوود . به دنیا آمدن و حشر و نشر کردن و در آخر هم مردن . مثل همه حیوانات دیگر . گور خر ها، پلنگ ها ، اسب ها و حلزون ها . اما من همچنان در فکر این هستم که اتاقم را کابل کشی کنم .

 

رویای دارم

 

مارتین لوتر کینگ یک زمانی گفت : من رویایی دارم . من هم رویایی دارم و گاهی که خسته می شوم به آن فکر می کنم. تا جایی که به این نتیجه می رسم که به رویایم لااقل تا چند هزار سال آینده نمی رسم و آنوقت است که به خودم و همه دنیا فحش می دهم و بعدش هم میخوابم . اما بودن از نبودن که بهتر است .

 

[ …].ی آن را پرستید

 

وقتی که میترسم تمام بدنم سرد می شود نمی دانم از چه چیز می ترسم . در حقیقت آدم از چیزهایی که نمی داند می ترسد . چیز هایی که نمی شناسد . مثل حوادثی که در کمین اویند و نمی تواند پیش بینی کند . آینده ای که مثل یک اژدها در گذر گاه زمان منتظر انسان نشسته تا او را هر از چند گاهی گاز بگیرد . انسان غار نشین که آتش  را نمی شناخت وقتی در اثر صاعقه جنگل آتش گرفت  ترسید . و از میان همان انسانها           [ …] ی پیدا شد و آن را پرستید .

 

پس قاعدتا .. .                 

 

دکارت می کوید : من فکر می کنم . پس هستم . اما من می گویم : من فکر می کنم پس قاعدتا باید باشم . چون  شک دارم . چون من هنوز در اتاق تاریکی زندگی میکنم با یک شمع نیم سوخته چون داوود می گوید : بی باده بهار خوش نباشد .