روز ها خیلی طول می کشند

زمان روی ساعت شماطه دار کوچک

 بست می نشیند

چه چیز استباه شده

فاصله ها دور تر و دور تر می شوند

رویا ها را با خود می برند

تو را می کشند و خاکسترت را

به باد می دهند

چه چیز اشتباه شده ؟

 

تمام کاغذ هایم را نوشته بودم

تمام خاطراتم را سوزاندم

عکس ها را پای درخت صنوبر

چال کردم

وقتی غروب شد ، تو انجا بودی ؟

 

روز ها خیلی طول می کشند و

برای خوابیدن به بستر غروب انگار

دلهره دارند

زمان کش می آید و روی ساعت شماطه دار کوچک

بسط می نشیند

ماهیگیران

سحر پریان دریاهای دور می شوند.

می دانستم

نگاه های من بود که در امتداد ساحل می مرد

 

 

می دانستم…

می دانستم…