... برای پ

 

دخیل بر تو می بستم

باران می بارید و تو رفته بودی

آرزویت می کنم

 

هوا سرد بود و تو

شعری از مرگ نوشتی

 

2

و مردی که موهایی پر کلاغی داشت

با چکمه های اسپانیاییش

از سنگفرش کوچه گذشت و

خاطره ماند

 

پس خداحافظ

بوژوای فقیرِ جهان سومی

در تریای مرگ

منتظرم باش

( انگار که سرد می شوم )