سرد ترين

 

بهار گذشت

و فصل سرد

و پاييز برگ ريز ، خاطره انگيز

فصل سينه من  ، فرا رسيد

 

دو باره چند قطره اشک و يک راز خيس

و يک چکاوک کم رنگ

گم شده در

جنگل رويای برفی  ترد من

 

نزديک بود اما

قاصد ترانه های عشق

از دره های زمان گذشت

و مرا باه حال خود گذاشت

     در منزلگاه عقده های گسسته  

 

روی کاغذ های فراموشی

ترس را نوشتم

اندوه را نوشيدم و کنار زادگاه راز

انعکاس کلام کسی نبود

      ( فصل سينه من    

                 سرد ترين بود . )