یکی از عادت های مخفی ما این است که شب قبل خواب چند صفحه حتما کتاب بخوانیم . بدبختانه تمام رمان های کتابخانه را تمام کرده ام و دیشب رفتم هرچه گشتم کتاب داستان پیدا نکردم و ناچارا یک کتاب در مورد تکامل انسان (چگونه انسان غول شد ) را برداشتیم . از قضا مطالبش خیلی شیرین بود و تا صفحه 55 را خواندیم در حالی که یک وری دراز کشیده بودیم رسیدیم به تمدن مصر باستان . در آنجا یک نقاشی پاپیروئس هم بود که یک عده زن نیمه برهنه درحال ساییدن گندم با سنگ های بزرگ بودند و یک مرد با لباس ارتشی مصری باستان  بالای سرشان ایستاده است . در عالم رویا من هم کنار مرد انگاری ایستاده بودم . به او گفتم :آخه چرا با سنگ آسیاب میکنین ؟ سوالمرد : چون آسیاب هنوز اختراع نشده .منتظر بیدار که شدم ساعت 3و نیم بود . داوود میگوید اگر باز هم جر و بحث میکردی و از حقوق زنان دفاع میکردی و فیمینیست بازی در میآوردی آن مرد میفرستادت بروی هرم بسازی . متفکر

 

پی نوشت : یکی از دوستان برایم مجموعه ای از داستان کوتاه آورد . لبخند

یاداوری : هرم هم میسازیم هه هه قلب