پسر خاله داوود یک حلقه قدیمی داشت و با توجه به این که از همه چیز قطع امید کرده و داوود مدام در گوشش میخواند که بر اساس گزارشات و اسرار مخفی شنیده و نشنیده شده 2012 نزدیک است و آخر دنیا هم است به من زنگ بزنالبته به این نتیجه رسید که برود حلقه را بفروشد ( طلا هم گران شده ها ) حلقه را فروخت و ما هم از شما چه پنهان زیر پایش نشستیم که ما را ببرد یه دلی از غذا در بیاوریمخوشمزه . پس بعد نیم ساعت اغفغالش کردیم و رفتیم یک رستوران خیلی با کلاس . هر سه شلوار پیرهن پارچه ای اتو کشیده پوشیدیم با عینک دودی به چشم رفتیم داخل نشستیم عینک یک دختر قد بلند لاغر و مو بور ( موی بور نقطه ضعف من و داوود است ) آمد که سفارش بگیرد

من : دستتون درد نکنه . ممنون .... لطف میکنین اینو بیارین . خواهش میکنم

اما داوود بعد اینکه دختره گفت چیز دیگه ای نمیخواین : نه قربونت دمت گرم قلب

"خطر به هم خوردن حال خواننده "

پسر خاله داوود که تا آن موقع در دپرسی و خاطرات گذشته غرغ بود پخی کرد و دو باریکه نوشابه مشکی از زور خنده از دماغ مبارک بیرون زد زبان

پایان خطر به هم خوردن حال خواننده "

آخرش هم یک مرد چاغ آمد که یک پیشبند چرک به خودش بسته بود و دستهای پر پشمش را با آن پاک میکرد و میزمان را هم با آن پاک کرد . چشم

 

پی نوشت : داستان نیمه کاره ام را برای یکی از اساتید خواندم ایشان پیشنهاد فرمودند بهتر است به رمان تبدیلش کنم ( از الان بروم چند تا درس را حذف کنم )

پی نوشت دویم: در جلسه ادبی هفته قبل یک بابایی به حسن پناهی گفت شاعر ضعیف ( ما هم خیلی بهمان برخورد ) عصبانی