دیروز صبح من و داوود رفتیم آرایشگاه . یک بابای آنجا نشسته بود که سرهنگ صدایش میکردندعینکداشت روزنامه جام جم میخواند که درش نوشته بود : فلانی گفته نباید در لیبی دخالت کرد . سرهنگ رو به من میکند و ادامه میدهد : لیبی کلی جمعیت دارد خیلی خطرناک استخیال باطل . داوود جواب داد : جمعیت خیلی مهم است باید زیاد بشود . سرهنگ که تازه یارش را پیدا کرده میگوید : درست است باید هر نفر 5 تا پسر داشته باشد . من مانده ام اگر 4 تا دختر شد چه کار کند بنده خدا . از کجا جهیزیه بیاورد کمرش میشکند . در کل کمر مملکت زیر بار جهیزیه میشکند و دیگر نیاز به تهدید خارجی نیست . داوود میگوید اصلا باید جیره ویاگر... بدهند به مردم خوشمزه. سرهنگ با دهان باز به داوود نگاه میکند . داوود : تازه آن بابایی که در طول جنگ گفته بود مردم بزایید تا جمعت ما زیاد شود تا سپاه اسلام میلیونی باشد ،  تا مردم بزایند جنگ تمام شد  بد که نشد . الان میلیونی هستیم خنثی. سرهنگ میگوید من 3 تا دختر دارم  یکی پسر اما پسرم همه اش پای کامپیوتر است و میرود فیس بوووک اصلا رگ و ریشه حالیش نیست . رو میکند به داوود : شما خیلی حالیت است . من خنده ام میگیرد . داوود شروع میکند : ما ( به من اشاره میکند ) قرار بود برویم لیبی . تازه دوره هم دیده ایم و....

 

جای پسرخاله داوود خالی که اگر او بود حتما میگفت ما اصلا خود قزافی هستیم  گاوچران