صبح جمعه در خواب ناز بودیم و خوابهای زیبا میدیدیم که حضرت یار امده و یک لباس قرمز بلند بر تن دارد و دست ما را میگیرد که بیا سالسا برقصیمقلب . ما هم انگار بلد بودیم . همچین که قدم اول را برداشتیم یک چیزی به لرزه در آمد . هی میلرزید مثل زلزله بود انگاری . لعنت به ای مبایل سونی اریکسون که ویبره اش 8 ریشتر است . داوود بود . ما را سر صبح کشاند بیرون که برویم شکار . بعد کلی از بین تیف ها و خاشاک گذشتن بالاخره یک موجود زنده برای شکار پیدا شد که در برد تفنگ های بادی ما یاشد . یک گنجشک بخت برگشته روی یک شاخه نشسته بود و به ما نگاه میکرد و از سرما خودش را پف کرده بود . اول من زدم . نخورد . داوود کلی خندید و گفت حالا نیگا کنقهقهه .8 تا تیر زد . نخورد نیشخند. گنجشک انگار ما را ندیده بود . دست اخر داوود یک کلوخی پیدا کرد و به سمتش حواله داد که فرار کرد . ما هم رفتیم واویشکا خوردیم زبان. تمام