این چند روز تعطیلی را من و داوود خواستیم برویم جایی . اما نه از کلاب دنس خبری بود نه سالن تیاتر و یا حتی سینمایی . نه انجمن هنری بود و نه کنسرت موسیقی . . پس ما هم رفتیم و چرخی در شهر زدیم و کاپشن ها را نگاه کردیم . که داوود یک هو گفت وای من دستو پام شل شدنگران . من که داشتم هم چنان را راهم ادامه میدادم برگشتم دیدم داوود جلوی یک مغازه خوار بار فروشی قفل کرده خنثی. من : چی میخوای چرا چشاتو باریک کردی .  داوود : من ازین پیراشکی ها میخوام .  من :  اینا کهنن به درد نمیخورن . مریض میشیم . داوود : نه من اینا رو دوس دارم . منو به یاده یه چیزی میندازن . من رفتم و به فروشنده گفتم که یکی رو لای کاغذ بپیچه . داوود تقریبا داد زد : نهههههههههههههه  . ازونا نمی خوام . ازونا میخوام که لاش ترشحات داره . من رو به داوود : چیچی داره . پیرمرد فروشنده پخی زد زیر خنده . در راه من تند تند را میرفتم و داوود هم پشت سرم با ولع در حال لمباندن بود . . داوود با دهن پر : تازه به نظرم اگه این پیراشکی ها رو لایه .... بپیچن فروششون بالا تر هم میره . تا داوود حال همه مان را به هم نزده . به فرموده : پیراشکی میخوریم

 

پی نوشت : این واژه ای که بعد پیراشکی آمده  در وبلاگ یکی از دوستان آمده بود . نکند فکر کنید داوود سرقت ادبی کرده ها نه .